تبليغاتX
عالم خیالی من

عالم خیالی من

یادداشتهای مینا قدیم

از طرف نویسنده

نمی تونم بنویسم چون سرعت اینترنت خیلی پایینه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت   توسط مینا قدیم   | 

...

به لطف شب های طولانی و آرامش بخش پاییز اینروزها علی رغم سرعت ازاردهنده اینترنت  دوباره معتاد وبگردی شده ام .راستش به سرم زده دستی به سرگوش وبلاگم بکشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت   توسط مینا قدیم   | 

زنده ام هنوز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت   توسط مینا قدیم   | 

رای من

از این روزها خسته ام .دلم می خواد هر چه زودتر از این سوال لعنتی خلاص بشم اینکه می پرسند تو به کی می خوای رای بدی ‍؟ وقتی جواب نمی دم می گن تو که مثلا روزنامه نگار بودی نمی دونی ما بعد چی ...

وقتی   نظرم رو که رای  به  کروبی هست  می گم ،تازه ماجرا شروع می شه ،باید کلی بحث کنم و کلی دلیل بیارم اکثرا قانع می شن اما بعدش  می‌گن  که ما می‌خواهیم به کروبی رای بدیم ولی چون فکر می‌کنیم رای موسوی بیشتره می خواهیم بهش رای بدیم که احمدی نژاد رای نیاره . من البته با آقای موسوی مخالف صد در صد  نیستم اما قبلا هم گفتم و اینروزها هم بعد شنیدن حرف هاش و مواضعش مطمئن شدم  که ایشون می خواد دو سر رو نگه داره و به نظرم اگه رییس جمهور بشه حتما اهل کوتاه اومدن و باج دادنه  وخیلی نکات دیگه  که چون در اینجا صحبت از آقای موسوی  مد نظرم نبوده بهشون اشاره نمی کنم

اما بحثم با دوستان اینه که رای دادن به کسی که حتی احتمال رای کمتر داره ولی از نظر اعتقادی قابل دفاعتره  و نظراتش را بیشتر می‌پسندیم خیلی بهتر از اینه که به قول معروف ازهول حلیم بیفتیم توی دیگ !!! به نظرم با رای به کروبی باز هم دقیقاً همان هدف موفقیت اصلاحات و به مرحله دوم رسیدن احمدی‌نژاد محقق می شه .  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت   توسط مینا قدیم   | 

 

اینروزها غروب ها با ماکان می ریم به برو بچ توی ستادهای انتخاباتی سر می زنیم نظرش اینکه به کسی رای بدیم که سهام شیرخشک و مای بی بی بین کودکان پخش کنه  !!!!

مامانش عجیب با کاندیداهای این دوره مشکل داره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت   توسط مینا قدیم   | 

اندکی صبر خرداد دور است !

اینروزها توی هر محفلی بری و سر و گوشت توی هر رسانه ای که باشه،توی هر صف وخلاصه هرجاکه چند نفر جمع باشن حتی توی ارایشگاههای زنانه  صحبت از انتخابات و یکسری تحلیل و تفسیرها  در مورد انتخاباته،که وقتی جمعشون می کنی می بینی  برای هیچکس هیچی روشن نیست اما حتما یاد هممون هست که چطور یکسال مونده بود به روز انتخابات ریاست جمهوری در امریکا همه  حتی پیرزن هفتاد ساله توی روستا هم می دونست که نامزدهای ریاست جمهوری امریکا کیا هستند .باور کنید یک نمونه از این مورد رو خودم با گوش های خودم توی روستایی به نام ضیابر از توابع شهرستان صومعه سرا شنیدم .نمی خوام جامعه خودمون رو با امریکا مقایسه کنم و بگم مثلا چرا ما اینیم و  آن نیستیم

اما چیزی که اینروزها بدجوری توجه ام رو جلب کرده رفتارها و موضع گیری ها و تحلیل های عده ای از باصطلاح دانش آموختگان و اهل فکر و اندیشه است .یک عده از این افراد در عرض چند ماه به اصطلاح خودمونی شصت جور چرخیدند مثلا اول گفتند تحریم ،بعد گفتند نوری بیا و خاتمی نیا .نوری که وضعش معلوم نشد و هنوز هم نیست شروع کردند در مدح خاتمی گفتن .خاتمی که اومد ذوق کردند و وقتی رفت حالا ندای میرحسین سردادند بدون اینکه بدونند یا حتی بخوان بدونند که این یکی  یکدفعه  چطور اومده  چه برنامه ای داره و چرا حالا اومده  چه جور اصلاح طلبی هست که توی  همین استان خودمون اصولگراترین چهره ها برای برپایی ستادهاش رایزنی می کنن !!!باز هم بگذریم در واقع می خواستم به بعضی از دوستان انتخابات دوره گذشته رو یادآوری کنم که چطور با دستپاچگی اول همه از هاشمی عبور کردند و بعد که داشتند به پرتگاه سقوط می کردند چنک به اباش انداختند .ما ایرانی ها که عادت داریم همه کارهامون رو دقایق آخر انجام بدیم واین کاندیداهای ماهم که هنوز سه ماه مونده به انتخابات معلوم نیست کی می خواد چی کار کنه پس به نظرم ما کاسه داغ تر از آش نشیم. یه مقدار به خودمون وقت بدیم ما که مشکلمون فقط جمع کردن گشت ارشاد نیست !!!ْ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت   توسط مینا قدیم   | 

سال سیب زمینی

 1ـبابا رفت  یدونه ماهی قرمز بخره برای سفره هفت سین پولش رو داد با دو تا گونی سیب زمینی برگشت

هفت سینمون ۷تاسیب زمینی بود!!!!

2ـدلم لک زده برای بابایی که دهنش بوی پیاز بده !!!!

3ـ همه خونواده  کلاه قرمزی امسال اومده بودند بجز پسرعموش که توی جنگ وزیربود  !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت   توسط مینا قدیم   | 

درباره ی خیانت

سینی چای را روی میز می گذارم اگر چه با ماکان مشغولم اما گوشم به حرف هایی است که بین محمود و مهمانمان رد و بدل می شود .محمود داشت برایش از نحوه اجرا گذاشتن مهریه و تنظیم دادخواست نفقه و خلاء های قانونی و ...می گفت و او یادداشت بر می داشت اما هربار که روزنه ای پیدا می کرد می پرسید اگر بخواهم او را تحت فشار قرار دهم که به زندگی برگردد چه کار کنم و محمود بعد از توضیح دادن بعضی از موارد که عموما  مبتنی بر احتمالات و شاید واگرها بود به او یادآور می شد که چون طرف خودش درخواست طلاق داده شما به دور از احساسات و منطقی کارهای قانونی را انجام دهید که اگر خدای نکرده بر نگشت این وسط حق و حقوق تان ضایع نشود و او هم تاکید می کرد که به خاطر پسر ده ساله شان می خواهد به زندگی برگردد.واین گفت وگو دقایق طولانی همینطور پیش می رفت

ماجرا از این قرار بود که شوهر این زن بعد از ده سال زندگی مشترک  دست یک دختر را گرفته بود و آورده بود خانه و به عنوان همسر جدید ش و هووی او به او معرفی کرده بود البته این درحالی بوده که به گفته ی زن شوهرش در همه سال های گذشته در موارد متعدد به طور آشکارا به او خیانت می کرد زن می گفت اوایل می دانسته چرا بی دلیل او را کتک می زد و از خانه بیرون می کرد اما بعد از چند بار که این قضیه تکرار شده  متوجه شده که شوهرش او را بیرون می کند تا زن دیگری به خانه بیاورد و اینها البته در کنار این موضوع بود که مرد علی رغم اشتغال در یک ارگان دولتی  پر مزایا همیشه هشتش گره نهش بوده و زن به قول خودش برای آبروداری صورت خودش و بچه ده ساله اش را با سیلی سرخ می کرد و اگر چه حال مرد عاشق شده بود و به خاطر عشقش می خواست او را طلاق دهد اما با همه ی این اوصاف او دوست داشت به خاطر پسر ده ساله شان به زندگی مشترک با او ادامه دهد

هر بار که رو به من می کرد و ازم می  خواست که برایش دعا کنم که شوهرش به خانه بر گردد و دست از آن دختر بر دارد  د لم می خواست به او بگویم چقدر از زن های بی دست وپایی چون او که  همه ی حماقتشان را پشت لفافه ای چون عشق به فرزند پنهان می کنند متنفرم واینکه در مخیله ام هم نمی گنجد که یک زن ده سال با مردی خیانت کار زندگی کند .به خاطر  بچه اش ؟ به خاطر  آبرویش  ؟ چقدر از شنیدن این عبارات متنفرم  .چقدر از این فرهنگ زن آزار متنفرم .

اما آنچه که می خواستم از ابتدا به آن بپردازم روایت زندگی یک زن بی دست وپا نبود این بود که می خواستم بگویم اینروزها بسیار می شنوم از  اختلافات خانوادگی و جدایی های زوجین بویژه به خاطر خیانت .خیلی دلم می خواست بفهمم واقعا در اطرافمان چه خبر است و چه تغییراتی  پیوندهای خانوادگی را به این اندازه سست کرده چنانکه خیانت چه از سوی مردان و چه از سوی زنان روز به روز بیشتر می شود ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت   توسط مینا قدیم   | 

توی وبلاگ دوستی مطلبی خواندم راجع به ناآگاهی های سیاسی برخی ؛که مرا یاد خاط ره ای انداخت .کلاس بود ودرس حقوق اساسی .کسی که تدریس می کرد سمتی هم در استانداری داشت نمی خواهم ازنحوه ی تدریسش بگویم که به واقع مبحث دیگری می طلبد فقط اینکه این به اصطلاح استاد چنان ذوب در آقای احمدی نِژاد بود که هر یک خط از ماده ها را که می خواند بجای تفسیرش به قول خودش به طور غیر مسقیم کلی بد وبیراه و عیب وایراد به دولت خاتمی وکابینه اش نثار می کرد .طوری که جایی آشکارا به مهاجرانی و همسرش توهین کرد .من که از سکوت جمعیت 30 نفره کلاس تعجب کرده بودم و خونم به جوش آمده بود فقط یک جمله گفتم استاد به نظر شما آیا درست است که از تریبون استادی استفاده کنید و...نگذاشت حرفم را تمام کنم و با لحن تحکم آمیزی از من خواست که وقت کلاس را نگیرم و بگذارم که درسش را بدهد و بعد هم دوباره به همان شیوه قبلی درس دادنش را ادامه داد تا پایان کلاس یک نفر دیگر از بچه ها ی کلاس که او هم دستی در مطبوعات داشت هم به مخالفت با حرف های او برخواست اما بحث او هم چیزی را عوض نکرد .زمانی بود که تازه احمدی نژاد برنده انتخابات شده بود و طرف هم از راستی های دوآتشه بود که داشت بعد از هشت سال عقده هایش را خالی می کرد وقتی زنگ پایان کلاس خورد به شدت عصبانی و کلافه بودم که بغل دستی ام که کارمند شهرداری هم بود از من پرسید موضوع چی بود؟کمی برایش از پرونده سازی های راستی ها برای چپ ها گفتم .و از سابقه مهاجرانی که استاد چند باری به او گیر داده بود گرم حرف زدن بودم که دوباره پرسید :مهاجرانی کی بود ؟ خشکم زد و بی خیال همه چیز شدم وبا اینکه چند ساعتی دیگر کلاس داشتیم به خانه برگشتم .و بعد آن تا همین روزها بسیار ماجراها دیده ام وشنیده ام که مرا به این باور رسانده که خیلی از مباحثی که برای تغییر و رسیدن به یک جامعه مدرن نیاز هست هنوز درفکرسطح قشر روشنفکرکه البته  تعداد قلیلی را شامل می شود باقی مانده و عموم مردم که بسیار موثرند درجابجایی قدرت هنوز در ناآگاهی های کلانی هستند و تنها راه حل اطلاع رسانی است که قدرتمندان این را به خوبی دریافته اند و هر روز کوچکترین روزنه ها را هم مسدودتر می کنند ...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت   توسط مینا قدیم   | 

ای لعنت به ...

در حال چیدن لیوانها توی سینی هستم، به این فکرم که مایه ای که می خواهم تویشان بریزم به همه می رسد یانه .بابا جانماز می خواهد .مجید یک لیوان آب  .مامان دنبال پارچه ای برای پاک کردن گندکاری های عرفان  بچه خواهرم از روی سرامیک است .صدای محمود هم هست که می گوید:َََََ  " دیدی مینا دیدی گفتم دو سر پل جانبازان به هم نمی رسد این هم خبرش تایید شد"

یکی از لیوانها نصفه پرشده ،نماز را خیلی وقت است نمی دانم جای جانماز را هم .لیوان خالی کجاست ؟!.دسمال ها چطور ...

ای لعنت به این پل جانبازان آخر به من چه  که "خبر آن لاین "گزارش داده دو سر  پل جانبازان به هم نمی رسد  !!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت   توسط مینا قدیم   |